خنده هاتون از ته دل و گريه هاتون از سر شوق

دیروز تولد دوست جونم بود و  می خواستم آپدیت کنم که پریا اومد و منم نصفه ول کردم...وقتایی که نمی نویسم دلم واسه اینجا تنگ میشه.مثلا میخواستم از روزه سیزده بدر نصفه نیمه ای که داشتیم بگم که با برادر و پسرعمه هام رفتیم بیرون و چه سبزه ها که 4تایی گره نزدیم...هممون یه قسمت از سبزه عید رو یه 10 بیست باری گره زدیم .بعدم رفتیم دنبال رفیق گرمابه و گلستانم پریا و کل شهر رو زیر پا گذاشتیم واسه پیتزا ولی همه جاهای خوب بسته بودن و آخر سر رفتیم و آش و دنر خوردیم و بعدم مثه بچه های خوب قبل از ساعت دوازده شب برگشتیم خونه....


یکشنبه اومدم تهران و از دوشنبه عین این وروره جادو ها هی دور خودم و آزمایشگاه و کرج و نمونه هام میچرخم تا بلکه بتونم قبل از رفتن همه کارامو بکنم و ایشاله فاز آخر کارمو تموم کنم.ای مادر جان خسته نباشم...(اگه پایان نامه بیست نشم همه داورا و استادارو که ردیف اول نشستن به آرپی چی میبندم)...

آخر هفته دارم با دوستم میرم یزد.تاحالا نرفتم.امیدوارم بهمون خوش بگذره و بتونم جاهای دیدنشیو هم ببینم...

خنکای هوا و این بارونای گاه و بیگاهش و این شکوفه های یک درمیون درختارو دوست دارم.دیروز پیاده روی زیر بارون هرچند کوتاه بود ولی خیلی چسبید...


دیروز تولد این خانوم بود.تولدت مبارک فریناز گل گلی.برات آرزوی  سلامتی و شادی از ته دل میکنم.از راه دور هزاران بار بهت تبریک میگم و برات از خدا خوشبختیه لحظه به لحظه از تمام لحظات زندگیتو میخوام ع‍ژیژژژم...



نوشته شده در جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |


Design By : Night Skin