خونه خاله کوچیکه خیلی داره بهم خوش میگذره.حسابی پشتم باد خورده.چه حالی میده لوس شدن واسه خاله جان کوچیکه موندم از 3 شنبه چه جوری باز صبح کله سحر بیدار بشم.از چهارشنبه هم کنگره مون شروع میشه.یادش به خیر موقع ثبت نام...دلم واسه اون موقع تنگ شده یه عالمه... تو گرمای 40 درجه هیچی قشنگ تر و رمانتیک تر از این نیست که شوفاژای خونه روشن باشن و نتونی ببندیشون.آره دیگه ما الان دقیقا داریم هی به خودمون میگیم چقده هوا خنکه.به به به به...باید بزنگم به صاحبخانه محترم و بگویم هم بیاد کولرو درست کنه و هم این شوفاژارو ببنده.مردیم از گرما.
مامان اس ام اس زده میگه پی ام سی رو نگاه کن.ولی بد سینگاله.از دست این هوا.یه خورده که باد میشه همه کانالا می ریزه بهم.امین کجاییی که بیایی درستش کنیییییییییییییی
صبح از 5 بیدار بودم.طول کشید که خوابم ببره قارتپه
وای برم که کلی لباس واسه اتو کردن دارم(کلی لباس یعنی دو عدد)
زندگی یه بازیه بچه گونه است.نشستم تو قطار و دارم می رم.می رم که یه مدت آروم باشم و بی فکر و خیال.دقیقا همون کاری که تو می خوایی بکنی.بری که آرامش پیدا کنی.الان همین جا هم که هستم آرومم.تو یه قطار تند رو و شیک و تمیز که دارم موزیک گوش میدم و شکلات و چایی می خورم.واسه الانم و با دیدن این منظره های قشنگ و گندم های سبز دلم هوس دویدن تو این غروب قشنگ لابه لای گندم ها رو میخواد.اینکه باد از لای موهام گردنم رو نوازش کنه.زندگی رو سعی میکنم خوب ببینم.اینو چن رو پیش یکی دیگه از دوستام بهم گفت .گفت که این خصوصیت اخلاقیم رو دوست داره.اینکه خوش بینم و امیدوار.خودمم با اینکه بعضی وقتا به سیم اخر میزنم ولی همیشه خدا رو به خاطر این خصلتی که بهم داده ازش ممنون خواهم بود.ولی الان که فکر میکنم میبینم تو حق داری.ما بی گناهیم.هم من.هم تو و هم اونی که قبل تو رفته.آرامش های ما همه سطحیه.اندازه همون پیتزا و سالاد ایتالیایی با سس سرکه و شکر.بعدش زندگیه واقعی بیرون از رستوران داره انتظار ما رو می کشه.سطح فقر هفتصد هزار تومنی و پول رهن ۳۰ میلیونی واسه یک سوئیت ۵۰ متری که اینجا با همه اعتماد به نفس بهش میگن آپارتمان تک خوابه!! ولی قدیما سوئیت می گفتن.اینجا جایی هست که قهر خدا هم داره گریبانگیرش میشه.چقدر بابادک باز و هزار خورشید تابان برام ملموس شده حرفاشون...مسلما سختی های اونجا واسه تو که اینجا همیشه تو رفاه بودی بیشتره ولی بری لااقل آدمایی میبینی که اکثرا لبخند به لبشون هست.چیزی که اینجا یواش یواش داره فراموش میشه ولی بازم میگم نرو شاید همه چی درست بشه.اینو به حساب خوش بینیم میتونی بزاری
____________________
مکالمه تلفنی من و استاد اعظم
ــ سلام اقای دکتر -سلام سلام من 5 دیقه دیگه بهتون زنگ میزنم.خدافظ
۵ دیقه دیگه
-سلام خانوم شرمنده ببخشید جلسه داشتم.
ــ سلام.من این نمونه ها رو چه جوری کشت بدم.خیلی کمه.به زور 20 تا میشه.اون 20 تای قبلیمو که فقط 4تا شون سالمن که بعید میدونم رشد کنن
_ خب اینا رو همه جاشو قطعه قطعه کن بزار تو محیط ببینیم چی در می اد ازش _ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باشه مرسی از راهنماییتون
(من اگر روزی استاد راهنما شدم حتما دانشجومو درک خواهم کرد.و هر هفته بهش یه برنامه روتین میدم که بدونه چیکار کنه و چه جوری کار کنه)
__________________________
دوست پسر جان دوستم از سوئد پذیرش گرفته میخواد بره.اینم غمبرک گرفته.خلاصه بساطی داریم ما.حالا بهش میگم کو تا این بره.اصلا کی گفته این بتونه ویزا بگیره.هی روزگار.آخه یکی نیست بگه کجا دارین میرین.این همه اینجا گل و بلبل.ماشاله همه چی فت و فراوون.امکانات 20.آرامش 20.گرونی 0.جمع اوری ا ر ا ذ ل و او باش .... _______________________________
....هی روزگار.زندگیم یکنواخت شده.کاش منم با مامان اینا میرفتم مشهد.خیلی پشیمون شدم از نرفتنم البته دلایل عدیده ای واسه نرفتنم داشتم که نان آف یور بیزینس!یه سفر ۳ روزه و اند خوش گذرونی و بودن کناره مامان و ۳ تا خاله گل گلابم.بهر حال. امام رضا هم هیچ جایی نمیره و وقت بسیار است و شب دراز است و قلندر بیدار و بازم نان آف یور بیزینس!
خدایا این عصرای جمعه را کوتاه بفرما....
خدایا این پایان نامه را ختم به خیرکن...
خدایا هوای ما رو داشته باش...
خدایا......
دیگه بقیه اش نان آو یور بیزینس! 
نوشته شده در شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت
۱٢:٤۱ ب.ظ توسط گلناز نظرات () |
(این پست مخاطب خاص داره)
نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت
۱٢:۳٠ ب.ظ توسط گلناز نظرات () |
عصرایی که میام خونه.به جای خونه موندن ترجیح میدم برم و تو پارک بشینم و رفتار آدما دقت کنم.فرهنگای مختلف.تفکرات متفاوت...تقریبا هفته ای چن بار میرم و میشینم و بچه ها و بازی هاشون نگاه میکنم.مامان های بی خبر از بچه و گاها مامان هایی که 4 چشمی مواظب بچه هاشون هستن.امروزم با همه کار و خستگی.وقتی اومدم خونه اول رفتم میوه خریدم و بعدم سنگک و بعدم نشستم تو پارک ...چن تایی از بچه ها داشتن زمین رو میکندن و با اون دستهای کثیف یه چشم و دهنشون میزدن.یه مامان به زور به بچه اش غذا میداد و اونم بالا آورد رو مادرش...یه خانومه خیلی رفتاره جلفی داشت و من فکر میکردم اون هدفش از این رفتار چیه.آیا میخواد جلب توجه کنه؟چن تا دختر شلوارای کوتاه پاشون بود و من داشتم فکر میکردم آیا اینا از پلیس نمی ترسن؟و یه مرده معتاد که دخترشو سواره تاب کرده بود خیلی به نظر مهربون می اومد.همش حواسش به دخترش بود.ولی آیا وقتی مواد بهش نمیرسه بازم همین طوریه؟؟؟خانوما و آقایون مسن که نشسته بودن روزنامه میخوندن و حرف میزدن.کسانی که میان پارک ولی هرچی میخورن میندازن زمین.پسر بچه های تازه پشت لب سبز شده و نگاههای شیطونشون به دخترا.دختر پسرای بی توجه به همه دنیا و غرق شدن تو خودشون و احساسای خاص خودشون...بودن بین مردم و دقت تو رفتاراشون خیلی خوبه.باعث میشه آدم به خودش بیشتر فکر کنه و سعی در اصلاح رفتارای بد و خوب تر کردن رفتارای خوبش باشه...
نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت
۸:٤٥ ب.ظ توسط گلناز نظرات () |
نوشته شده در سهشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت
۱٢:۳٢ ب.ظ توسط گلناز نظرات () |
آخه آسمونی جان چی بگم؟از چی بگم؟از اینکه قارچ گند زد به نمونه هام؟یا اینکه بیام پز کارمو بدم که جدیده و تو ایران تاحالا انجام نشده و هوم گاردنینگ یه کار تجاریه جدیدیه که اگه بگیره خیلی تجاریه؟بعدم اینکه چون نمونه هام خیلی کمه هی باید دعا کنم و فوت کنم بهشون که برکت توشون بیافته و منم با خیال راحت هی گند بزنم؟یا اینکه مشاور مشهدیم هنوز خوب نشده و منم که پررو هرروز هی زنگ میزنم و بهش گزارش میدم و اونم خداییش بزنم به تخته خیلی خوب راهنماییم میکنه؟ولی امان از این راهنما که هر چی میگم میگه موافقم اونم امتحان کن.اه زندگیم شده همینا.شبا هم نزدیکای صبح خوابای گوگولی و نازنینم تغییر موضع میدن به خواب آزمایشگاه و لوله
نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت
۸:۱٩ ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

