خنده هاتون از ته دل و گريه هاتون از سر شوق

حوصلم سررفته خب.این هوا جون میده بری بیرون.مامانم تهرانه
الان زنگید بیرون بود تو دروس.خب من الان به کی بگم دلم کوچه های اونجارو میخواد.اینکه پیاده برم تا بنتون و ازاونجا تااااا اون کوچه قدیمیه خوشگل.بپیچم سمت راست و از جلو گل  افشان رد بشم و تو کوچه ها برم...دلم خب میخواد....

کلی کاروبیرون.درس.دانشجوها.دکتر.بعدم خونه.الانم منتظر تا برم یه کوکو سیب زمینی بپزم.دوتا هم لکچر برا کلاس فردا دارم.این سوای ایناست که فردا از 8 تا 12 کلاس دارم.بعدش یه ناهار هول هولی و پیش به سوی زبان.فردا رد بشه راحت میشم.تازه میخوام ش و ش رو شام هم دعوت کنم.اما کجا نمیدونم.اگه خونه بگم.سخت میشه برام....نمیدونم

چهارشنبه باید جای مامان برم.خوبه اینو دوست دارم.

امیدوارم نیایی به این زودیا.حوصلتو ندارم.مامان هم نیست.بزار یه نصف بکشیم.باشه؟هرچند بعید میدونم!!

واییی دلم یه خونه کوچولو موچولوی خوشگل و پر نور میخاد با یه عالمه رنگای شاد...

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

زمستون و دو ماه فروردین و اردیبهشت بهترین فصل و ماههای ساله از نظره من

این هوا منو عاشق میکنه...ببار

ببار

ببار

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

وقتی تلخی

وقتی تو خلا دست و پا میزنی

وقتی بدی

همه چیزا بر علیه تو میشه

این برام ثابت شده

پس باید دوباره تلاش کنم

تا تلخ نباشم

انگیزه بگیرم

خوب باشم

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات ()

دلم میخاد بخزم تو غار تنهاییم

زور داره بخدا...

فقط میخوام ثابت کنم میتونم

 

نوشته شده در شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

میخوام بنویسم تا دوباره رو روال بیافتم یه خورده که فاصله میافته دیگه حسش میژره.دلمم  نمیاد اخه.8 ساله اینجارو دارم.همیشهنوشتم تو بحبوبه کنکور.کوچ به تهرانو.سفر.بی خوابی.بیحوصلگی.عاشقی.خوشحالی.داغانی...

روزامو دارم پر میکنم.ورزش که جز جدا نشدنی شده.روزایی که نمیتونم برم خیلی افسوس میخورم.صبا که بیدار میشم اولش شیطونه میگه بخواب اما با زور خودمو میکنم از تخت و تا ژامو میزارم تو باشگاه دلم میخواد هی بیشتر و بیشتر بمونه.با اهنگا ریتم میگیرم و خودمو میسپرم به ریتم و دستگاه ها.تمرکز.لبخند های زیر پوستی.حرفای ریز ریزی با بچه ها.ست زدنا...

زبان رو هم استارت زدم.بعده موم شدن ادونس دیدم خودم که تافل نیمخونم.باید زور بالا سرم باشه.کلاس میرم.با اینکه ساعتاش بده ولی بازم خوبه.از حالا میدونم که به خاطره استاد و بچه های تو کلاس نمیخونم.برا خودمه و لازمم هست حتما

دانشگاه..وای امان از بچه ها.بچه که چه عرض کنم بزرگها.گفتم بهتون؟یه کلاسم همه بزرگترن از خودم هستن.ضمن خدمتین.همه هم اقا...داستانی دارم باهاشون.امروز به طرز عجیبی دیگه نتونستم جلو خنده مو بگیرم.بی وقفه 3 دیقه خندیدم.خندیدیم و دیگه با زور خودمو جمع کردم و ببحث ادامه دادم...

دیگه؟بازم بگم؟بس نیست؟خوبم!مرسی.

دوستان اگه کامنت نمیزارم نگین دیگه نمیخونه منو.من همتونو میخونم...فقط تنبلم تو کامنت .اینو اعتراف میکنم

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

گاهی روزایی پیش میاد که شارژی دل تو دلت نیست برای کارای هیجان انگیز.میخوایی حتی کارای ریسکی بنکنی.اما گاهی مثه امروز تلخ و سرد و ناراحتی.ربطی به قضیه پی ام اس هم نداره.تلخی.میشینی خودتو داوری میکنی.افکارتو رفتارتو میسنجی.و یهو اون قسمت خیلی منطقی مغزت غیرتی میشه.میخواد که با یه چیزی بزنه قسمت احساساتتو ناکار کنه.هنوزم مثه انشای علم بهتر است یا ثروت نمیدونی عقل بهتر است یا احساس.باید به حرف کدوم گوش بدی.ریسکی باشی یا عاقل.اصلا میمونی تو کاره خودت...میگی گل بگیرن در هر چی امید و ارزو و هدف رو...نمیدونی چی میخوایی از زندگی.یه روز رومیه رومی میشی یه روز زنگیه زنگی...

کاش یه جام جهان نما بود.یه چیزی که بدونی اخر زندگیا چی میشه.اینده تو میدیدی.دیگه دس میکشیدی از هر چی امال و اروز و هدفه.

خدایای من بشنو که من ازت چیا خواستم و چیا دادی و چیا کردی...بعد از این هم باش.

فقط دلم میخواد بدونم..همین

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

از اسفند ماه حواسم بود که به رسم هر ساله بیام و از کارایی که تو یه سال کردم بنویسم

اما گذشت تا رسید به یکی دو روز مونده به عید و منم ناامید از انجام دادن این کار و اینکه دیگه با این همه عجله نزدیک سال تحویل نمینویسم

اما انگار خدا در اوج ناامیدی و اینکه وقتی میبینی چیزی شدنی نیست، خواسته ادمو بهش میده.منم دقیقا چن ساعت مونده به عید اون پست اخر رو نوشتم

خدا همیشه ادمو سورپرایز میکنه!خلاصه سالنو شد.بر عکس چن سال اخیر امسال بااینکه تو اسفند ماه خیلی حال و هوای عید نداشتم اما نزدیک عید بی تاب بودم برای عید و دید و بازدید و نو شدن و مهمون داری...ولی خودمونیم هفته دوم عید خیلی بی حسی داره

هفته اول پر از عید دیدنی و سال نو مبارک گفتناس اما بعدش دیگه روز شماریه برای شروع کار و درس و مشق و این جور چیزا

خاله و دایی وسطی رفتن خونه خاله کوچیکه...

امروز میخواستیم با عمه هام بریم بانه که نرفتیم.فردا هم دختر خاله هام برنامه سفر یه روزه به یه کلیسای قدیمی گذاشتن اونجا هم نمیریم

کلا تو فازه نرفتنیم انگار:))

اما خب شاید اخر هفته یه برنامه با فک و فامیل گذاشتیم و رفتیم

دیدین با گرون شدن تور ها هیشکی نرفته مسافرت؟

شما چه حسی نسبت به امسال دارین؟

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

امسال هم گذشت.خدایا شکرت بابت تک تک لحظاتش...بابت روزا و ساعتهای کشدار و بسیار بد مهر و ابان که تونستم با دلگرمی و حمایت خونواده م و عزیزانم بگذرونم.به خاطره همه سختیها.گریه ها.اذیت شدنها.به خاطر همه اون دونه دونه من تحت الکسا خوندنا.به خاطر آغوش گرم مامانم.به خاطر حمایت بابام.به خاطره حرفای خیلییی خوبه امین که باعث شدن من بلند بشم.خوب بشم.خودمو بشناسم.تواناییمو....ترسم از خیلیا چیزا که تابو بود برام ریخت.یه حس نو رو دارم تجربه میکنم.یه رابطه ای که فک کنم میتونم کنترلش کنم.یه مدیتشن رو شش ماهه دارم تجربه میکنم که از هر کلاس یوگا و استخر و کلاسای عرفان برام قشنگ تره و تاثیر گذار تر.ورزش رو جدی دنبال کردم.زبانم رو تا حد پیشرفته خوندنم و تموم کردم.بدونه اینکه هی دنبال منت کشی و رزومه بردن به دانشگاهها باشم.یه روزی بهم زنگ زدن و دعوت به تدریس شدم تو جایی که احترام میزارن بهت.محیطش خوبه.یعنی عالیه.جایی که تملقی توش نیست.نگران نیستی از اینکه مثه خیلی از ادمای دو رو نیستی و نیستن.خریدای خوبی داشتیم هم بزرگ از نوعه خیلی بزرگ!هم کوچیک و خرده ریزا.خیلی رابطه ها قوی تر شد.با دوست مامان و دخترش برنامه ها ریختیم و میریزیم و خوش میگذره جمع کوچیکه خانومانه مون.با خاله زاده ها دوره رستوران گردی داشتیم و داریم و خوش میگذره هر دفعه یه جای جدید.خوب یا بد.از جیگرکی های مرکز شهر تا اون بالا بالاها و تجربیات جدید.بعضی ناممکن ها محال شد برام تا خدا بازهم نشون بده همیشه هست و یادم نره وجودش و پشت گرمیش و تکیه گاه بودنش...دو تا دانشگاهی که یکیشون همه دانشجوهام مرد های بزرگتر از خودم هستن و تجربه خیلیی خوبیه برام...امسال فهمیدم چه قدر ادم برونگرایی هستم و این چقدر میتونه مفید باشه.توصیه میکنم تو هر زمینه حرف بزنین.حرف زدن بهترین روش ارامشه...

جز به جز یادم نمیاد چیا شد و چیا نه...اما

خدایا قسم ات میدم به بزرگیت یه لحظه تنهامون نزار و یه لحظه مارو از یادت غافل نکن.چرا که بی تو بدترین حس ها سراغمون میاد با یاد تو حتی برای یه لحظه پر نور ترین و امیدوارانه ترین حس ها قلبمون رو مملو از زیبایی میکنه

 خدایا سلامتی و ارامش رو برامون عیدی بده

میبوسمتون

عیدیتون مبارک

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

درسته دوستای مجازی رو خیلی نمیشناسی.درسته خیلیاشو فقط میخونی اما گاهی میشن جزیی از زندگیت...مثه مهناز مامان اروین که یهو ننوشت و من نگرانشم.اخرین پستاش از سردرداش میگفت.ولی دیگه یهو ننوشت و کامنت هم نزاشت و من نگرانشم

دوستای مجازی مراقب خودتون باشین

 

نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()

دیشب و دیدن آلبومای قدیمی.عکسای 5روزگی و همه و همه و شیطنت دختر عمه ها و حرفا و حس های خوب و سرما و برف و اس ام اس ها و تبریکات ف ب و تلفن و همه و همه شب خوبی بود....

مرسی خدایا

 birthday gift box Tips on Choosing a Birthday Gift

نوشته شده در یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات ()


Design By : Pichak