خنده هاتون از ته دل و گريه هاتون از سر شوق

گل همیشه بهارم ورودت به هفت سالگی مبارک...

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

امروز تولدمه...

ماه من دوستت دارم...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

تا مدتی نیستم به خاطر بعضی مشغله های این روزهایم...

دوستانم هستن و میمونن برام. تعداد وبلاگای گودرم رو کم کردم و اسپشیال ها مونده و فرصتی باشه از طریق کامنت خصوصی براشون میکامنتم...کلا این وبلاگم جاییه که نه تنها دوستای مجازی اینجا میخونن بلکه دوست هام و افراد خانواده م هم میخونن.پس میتونن تا دو ماه صبر کنن...اینجام هست ولی تو این دو ماه بهش سر خواهم زد...

ماری جون کلا بدجور اون پستت با عنوان یادم باشه از پریروز برام چشمگیر تر از همیشه شده...منم یادم باشه برای هر کسی در حد و اندازه خودش مایه بذارم  ... که بعدا از کرده خودم پشیمون نشم ...و اینکه تجدید نظر کنم در بعضی کارهام.و به حرف احساسم گوش بدم وقتی از اول بهم میکنه نکن گلی...باید یه تجدید نظر بکنم در روابطم!!

برام انرژی مثبت بفرستین...

پیوست ١: مهر جان برات ایمیل میزنم در این یکی دو روز آینده...

نوشته شده در شنبه ٥ دی ۱۳۸۸ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

در راستای پست یکی از وبلاگ نویسان که چند وقت قبل هم دعوای جانانه ای بین و اون و یکی دیگه از وبلاگ نویسا شده بود خواستم نظرمو راجع به اون پستی که در مورد کانال محبوب اکثر ایرانی های ماهواره دار یعنی فارسی وان بگم...نمی دونم چرا تا یکی میخواد خودشو با کلاس و روشنفکر نشون بده اول یه چن تا فیلم ایتالیایی و فرانسوی و اینگرد برمن میبینه.بعدم یه چن تا کتاب که سر و تهش معلوم نیست میخونه و ماهواره هم میگه فارسی وان پیف پیف...به خدا اونی که عاشق فیلم های اون مدلیه با اون فیلما حال میکنه و کلی نقدش رو میخونه و کلا یه چیزی حالیشه نه اینکه بشینی به دیدن و خوندن چیزایی که هیچی حالیت نیست...

خلاصه ایشون میگن فارسی وان نمی بینن در حالیکه مو به مو میدونن لاک ویکتوریا چه رنگیه و دارما چیکار میکنه و ... من وقتی تازه اومده بودم خونه.هی میشنیدم که از سریالا حرف میزنن ولی چون نمیدیدم هیچی هم یادم نبود.چطور ممکنه کسی این سریالارو نبینه(میگن هرکدومو فقط دو سه بار بیشتر ندیده)و حالا مو به مو یادش مونده باشه همه چی؟؟؟؟؟ من الان فقط مونس و خواهر دوست داشتنی رو نگاه میکنم و کلا تو کف این آدما موندم با این اعتماد به نفسشون که چه ها که نمی کنن و چیا که نمینویسن تو بلاگشون

نوشته شده در پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

انگار همین دیروز بود که پست فندق صورتی من رو نوشتم...

و حالا این دلبرک نه تنها مامان و باباشو عاشق خودش کرده بلکه دلی از فامیل ربوده که همه عاشقشن و وقتی با دختر خاله ها و پسرخاله میشینیم به حرف زدن همش حرف این وروجک بلاست...

تولد مبارک دخترخاله ی فسقلی من که پشت تلفن تنها کارت ددوببدو دودو گفتنه و هاپچی کردن* و ببعی کردنه...

تولدت مبارک فندق صورتی من که وقتی چن هفته پیش کنارت بودم و وقتی سرتو کوبیدی به گوشه ی مبل چنان گریه ای کردی که وقتی بغلت کردم و بردمت پیش عروسکت (pooh) همه ی اون گریه ها یادت رفت و با انگشتت به عروسکت اشاره کردی و خودتو بیشتر تو بغلم جا دادی

تولدت مبارک زیبای ایران زمین که مامانت به خاطر تو سنگ های کف نشیمن و آشپزخونه رو موکت کرده تا دخملش پاهاشو روی سنگ ها نزاره وتلویزیون ال سی دی سونی برای اینکه از دست تو در امان باشه و تو کله ی مبارکو نکوبی بهش جاشو با تلویزیون 21 اینچ عوض کرده و  کلا دیزاین خونتون دیدنی شده الان...

تولدت مبارک نازنینم که موقع غذا خوردن ملوس ترین و خوردنی ترین دخمل میشی...

تولدت مبارک سارای مهربونم که عاشق خاله نانی هستی...

تولدت مبارک خوشگلم که شبا هی بیدار میشی و واسه خودت بازی میکنی تو تختت و نمی زاری مامانت بخوابه و صبح بره سرکارش...

عزیزم دوستت دارم و منتظرم تا هفته دیگه که اومدی اینجا بغلت کنم و با خنده های شیرینت انرژی بگیرم...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

مزه یلدای پارسال زیر زبونمه هنوز...

امروزم یه سفر ۴نفره با بابا و مامان و شوهر خاله داشتیم که خیلی خوش گذشت و شبم مهمون داریم و ماهواره هم پارازیت داره و هی حرص میخوریم(کلا طرف خونه ما هیچوق پارازیت نداشته ولی از دیشب...)چون خونه نبودیم عمه گیتی جونم شام پزیده و مامان داره انار دون میکنه و ...خلاصه امشبم یه شب معمولی دیگه اس که امیدوارم خوش بگذره بهمون...

شب چله تون مبارک

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

روزای جمعه هر کاری کنی بازم جمعه است و کلا باید یه جوری خودتو سرگرم کنی...تا همین چن دیقه پیش پسرخاله جان اینجا بودن و بعده ناهار مامان و بابا خواب بودن و ما ٣تا هم هی حرف زدیم و خل بازی در آوردیم.حیف که خاله اینا مهمون بودن وگرنه شام میخواستیم ٣تایی برنامه بچینیم واسه رفتن به پیتزای محبوبممم...بعدش مامان پیشنهاد داد بریم بیرون.من مخالفت کردم باشه واسه ساعت ٧ به بعد که میخوام گری آناتومی ببینم...که امین مخالفت کرد که نه!بعدش من میخوام ریبا و خانه مد و .. ببینم(هووی من شده این فارسی وان...البته مونس و خواهر دوست داشتنی رو و این یه هفته دیدم و خوشم اومده)...خلاصه که فک کنم امشب رو خونه ایم...

درس رو هم شروع کردم.به قول مامان فعلا در مرحله تاتی تاتی کردنم...ولی از درسایی که دوست دارم شروع کردم.حس خوبی نسبت بهشون دارم و کلا زیادی امیدوارم به همه چی...

این هفته باید واسه یه کاری برم دانشگاه لیسانسم...هیچ وقت دوره لیسانسمو دوس نداشتم.نه دانشگاهشو.نه شهر و نه همکلاسیامو(به غیر از ٢تا شون)...کلا حس بدی داشتم...

برای یه جایی رزومه داده بودم که باهام تماس گرفتن ولی فعلا نگفتن کی برم مصاحبه.البته با اون سوتی که دادم فکر نکنم دیگه ماس بگیرن...

چن وقت پیش با دوستی جایی بودم که ایشون ناخواسته یه سوتی داد و من متوجه شدم که دوستم که خیلی همدیگرو میشناسیم(بسته به شرایطی که داشتیم)برادرش قبلا ازدواج کرده بوده! فک کن من این همه وقت این موضوع رو نمیدونستم و اینا هم تاحالا ایشونو مجرد جا زدن!!!!!!!!!!...

ساناز الان تو آسمونه.دیشب رفت و الان تو پروازه سانفرانسیسکو...میس یو کوم بانو.

هوا هوای برف و بارونه.تاریک.پاییزی.سرد.بی روح...و من لم دادم به بالش..شارژر لپ تاپ رو زدم که یه وقت خدای نکرده تموم نشه وسط چت با ماری گل گلی.کفشای پشمالومو پوشیدم و در عین حال نیم نگاهی هم به درس دکتر ب هم میندازم...

جمعه خوبی داشته باشین...

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

ماری گل گلی منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده...مرسی عزیزم

* من کلا جنبه دیدن فیلم ترسناک ندارم و  با اینکه خیلی وسوسه میشم واسه دیدنش ولی همیشه کلا فیلم چشمامو میبندنم...٧-٨ سال پیش بود و منو برادرم و عمه زاده ها داشتیم یه فیلم ترسناک میدیدم. اسم فیلم یادم نیست ولی تریپش از این خونه ها ی امریکایی خیلی خوشگل بود و یه اکیپ دوستانه...خلاصه همه جاهای ترسناک من چشامو میبستم که نبینم ولی ترسناک ترین قسمت فیلم که همه ترسیدن من چشمام باز بود و هنوزم که هنوزه یاده اون صحنه که میافتم می ترسم...

* یه بار شاهد یه فرنچ* ک ی س اساسی بودم

* همین تازگیا چیزی شنیدم که برق از کله م پرید و هنوزم که هنوزه دارم فک میکنم ان حرف راسه یا دروغه

فعلا همینا یادمه...

هر کی برام کامنت میزاره به این بازی دعوته...دهه چه معنی داره این همه کامنتام کمه...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

وقتی یه مدت نمی نویسی انگار پشتت باد میخوره و حس نوشتنها از بین میره.مخصوصا این مدت که کلی سوژه واسه گفتن داری

* پست قبل از جاده و هوای سرد و شاهکار گفم و چن روز بعدش عین همون برام اتفاق افتاد.

اسباب کشی کردم.با کلی خاطرات خوبی که برام باقی موند...خیلی از وسایلام تهرانن ولی همون کتابا و لباسا کل فضای ماشین رو گرفته بود.فک کن لم داده بودم به کاور لباسا و هندزفری به گوشم شاهکار گوش میکردم

*هفته آخر فقط به آشپزی غذاهای عجیب غریب و گردش و فیلم دیدن گذشت...روزای خیلی خوبی بودن...

* عروسی آیدا رفتم. خوش گذشت با اینکه هوا اون شب خیلی سرد بود با یکی از دوستام و شوهرش رفتم و کلا خوش گذشت...

کلی لباس و ساک و چمدونای پر از وسایل داره بهم چشمک میزنه که برم مرتبشون کنم

فعلن خدافز

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط گلناز نظرات () |

میدونی چیا ازت یادم مونده؟

تلفن های سر ظهرت.وقتایی که پشت تلفن باهام شوخی میکردی.وقتایی که سرما میخوردم و تو هی دستتو میزاشتی رو پیشونیم ببینی تب دارم یا نه.رژیمی که هیچوق رعایت نمی کردی.بگو مگو های زن و شوهری که همیشه زور خانومت بهت میچربیت.شیر کاکائو با خامه فراوون.سادگی و مهربونی و پاکیت...

بابا حاجی نمی دونم چرا ولی خیلی زیاد به یادت میافتم...روزی که فوت کردی تا شب عین خیالم نبود.حتی گریه هم نکردم.موقع تشییع جنازه ت هم که نیومدم و عوضش تا لنگ ظهر خونه خاله زری اینا خوابیدم.ولی شب که شد.انگار تازه فهمیدم که نیستی...هنوزم بعده ١٢ سال زود به زود یادت میافتم.دوستت داشتم و دارم.خیلی زیاد...

_____________________

اصولا ادمی هستم که زیاد تو گذشته زندگی میکنم.نوشخوار خاطراتم زیاده...

________________________

شاهکار واقعا شاهکاره...

جاده.هوای سرده سرد و گرمای ماشین.ولووم بالا و ..این آهنگ...

خدا دوست دارد لبی که ببوسد نه ان لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد منو تو بخندیم نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ توسط گلناز نظرات () |


Design By : Night Skin